تبليغاتX
مرز روشنی

بگذار تا همۀ لحظات خوبی ها و خوب بودن ها را جمع بزنم، بگذار تا همۀ لحظاتِ حس کردن زیباترین و عمیق ترین حس ها را جمع بزنم، بگذار تا همۀ با هم بودن ها را جمع بزنم. مثل ساعات روزهای تعطیل که زود می گذرند، اینها هم کوتاه اند و زود می گذرند. دلم خوش است به این جمع زدن ها، دلم خوش است به این یاد کردن ها.

*

لحظات معلقی که هیچ اوجی در آن نیست همه اش نگرانی و غبطه خوردن، همه اش در هم ریختن و افسردن و گم شدن، در نهایت... خیلی سخت خود را پیدا کردن. راهی می خواهم پیدا کنم، راه ها بسته اند، می گویم که: زندگی همه اش همین است، بالا و پایین اش، در انتظار چه هستی...؟

*

انتظار را جایی همین طرف ها کنار می گذارم بر می خیزم تا با بی اعتمادی از اولین نقطه و اولین شیی و هر چه که در مسیرم قرار می گیرد شروع کنم. اینبار می خواهم اعتماد کنم شاید در بی رنگی بشود رنگی تولید کرد، در بی صدایی، صدایی، در بیمعنایی، معنایی... به سرم می زند روح من که در جادۀ عادت سوی ملال سرازیر است، در همان سراشیبی هم اگر اتفاقی را دست بگیرد، جلوه ای یا نگاهی را بهانه قرار دهد، یا ناخودآگاه دست در گیسوان نسیمی فرو برد... شاید بتوان در انتها رنگی را طرح ریخت...

*

آمادۀ هیچ نیستم جز دیدن چشمانت، نقاشی چشمانت... دیگر افسوس راه های از دست رفته را نخواهم خورد. دیگر به افسونی دل نخواهم باخت.

*

هیچ چیز غم انگیزتر از آن نبود که می دیدم درختانِ آن خیابان عریض را می زدند تا باز جای بیشتری برای ماشین ها باز کنند. برای ماشین های نفس گیر و مغرور. فکر کردم که آدم ها به بردۀ ماشین ها تبدیل شده اند. بردگانی که بی هیچ احساسی دست به نابودی این همه خاطره زدند، این همه خاطرۀ سبزی و سپیدی و سایه... حالا خورشید سهمگین تر از همیشه می تابد، ذرات معلق و دود مانعی در برابر خود نمی بینند و عابران جستجوی سایه را وانهاده اند. جای آن درختانِ ساکتِ منظمِ پر برگ خالی است. فصل ها دیگر نه با درختان که با آلودگی هوا شناخته می شوند.

*

آدم ها خانه هایی را که هنوز خاطرات برای جای گرفتن در آن فرصتی پیدا نکرده اند می فروشند یا خراب می کنند. خاطرات، کجا باید خانه کنند...؟ نسلی بی خاطره شکل می گیرد. همۀ خاطرات در دنیایی با ابعاد دیجیتال محبوس می شوند.

*

کوی یار به فروش رفت... جای آن را فروشگاهی بزرگ و چند طبقه بنا کرده اند. صحبت از کوی یار بی معنا می شود. حالا یار در کافه است، در خیابان است، در ایستگاه مترو، در پارک، در oovoo... همه جا ممکن است باشد جز جایی که در آن زاده شد و بزرگ شد. عشق به یار هم دیگر از بند زمان و مکان رها گشته و در فضا معلق است. براحتی ممکن است با هر چیز دیگر اشتباه گرفته شود.  


نوشته شده توسط مسعود جمعه 22 اردیبهشت1391 ساعت 15:59   |

وقتی که برمی گردم،

دیگر من نیستم، منِ دیگری است که در من خانه کرده، بیاد می آورم که خانه ای بیش نیستم که در آن افکار و احساسات می آیند و می روند.

*

تفاوت ما در نیاز به Share کردن مان است. ما در نیاز به Share کردن شکل می گیریم.

*

غم انگیز است اگر که خانه ای بیش نیستم. فاصله گرفتن از حس ها و ایده هایی که زمانی شوق برانگیز بودند غم انگیز است. شاید روزی درب این خانه را ببندم.

*

چقدر آدم باید بسته باشد که حرفی نزند، لبخندی از خود ساطع نسازد، بر ترسی تکیه نکند، طرحی نکشد، بر نخیزد، فرو نریزد، نچرخد، جاری نشود، گم نشود، شتاب نگیرد...

*

مرزی دیگر نیست، مرز روشنی یا تاریکی گویی امری ذهنی است. مرز جایی است که از آن عبور می کنی... علیرغم عبور از مرزهای پیاپی، روشنی کماکان در نقطه ای دور است. آتشی که همچنان از دور شعله می کشد تا وسعت شب مرا به چالش بکشد، تا مرا همواره یک رهرو نگه دارد. بی مقصدی، بی کرانه ای.

*

ساده و صمیمی حس کن. مثل خودت که از خودت رهایی. مثل جویبار که جاری شدنش از اضطراب نیست، از شوق مفرط نیست. از جاری شدنش است. مثل فانوس که شعلۀ کوچک و آرامَش در اندیشه است، در اندیشۀ نوری که در لحظه جاری است. مثل خواب کودکی که خواب او ادامۀ بیداری است، بیداری اش ادامۀ خواب.

*

فردا دروازۀ رویای بزرگی است که همچنان بسته است.

*

بخوان... نگاه دیرین مرا که در کنار پنچره های خیال به انتظار است، شعری که تمامی ندارد، بخوان خواب مرا که در مرز واقعیت متوقف است. بخوان ساده ترین چیزها را.

*

تو را می شناسم، تو را نه مانند خودم که مانند بیگانه ای می شناسم، مانند بیگانه ای صدا می زنم... تو را می شناسم، مانند خودت که خودت را می شناسی در قلبت راه پیدا می کنم، هم صدا و هم آوازت می شوم، در فراز و نشیب ات همگام و همراه می گردم، شوق و بیزاری ات را در دلم جای می دهم، مثل خودت می شوم... در انتها افسردگی گریبانم را می گیرد، رهایم نمی کند.

*

زندگی سئوال بی پاسخی است یا پاسخ بدون سئوالی؟

*

ف رص ت که تکه تکه شده بسرعت در حال گذر است. مانند شن در مسیر باد... آنقدر هست که به منبع بی پایانی می ماند، آنقدر نیست که درنگی داشته باشد. مثل سایۀ رویای من بر فراز ذراتی که معلق است. مثل شتاب نگاه تو که وسعت دشت را درو می کند.

 

نوشته شده توسط مسعود پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ساعت 21:12   |

می خواهی که مانند تو فکر کنم، شاید بعدا بخواهی که مانند تو هم احساس کنم...

اما من فاصله ام را حفظ می کنم، زیرا که نمی خواهم توسط تو بلعیده شوم!

 

نوشته شده توسط مسعود یکشنبه 30 بهمن1390 ساعت 8:35   |

آن خانه ای که همۀ این سال های اخیر در خواب می دیدم که در حال فروریختن است، حالا اخیرا دیدم که آدم علاقه مندی پیدا شده، به آن رسیده و از آنچه موجود بوده چیزی ساخته که هم زیباست و هم مقاوم در برابر زلزله و فرو ریختن، حتی با همۀ قدیمی بودن اش.

اما جالب است که خیلی شبیه همان خانۀ قدیمی است.

حالا (در خواب) وسوسه می شوم آنرا از او بخرم... (به گمانم نمی خواهد بفروشد!)


نوشته شده توسط مسعود یکشنبه 30 بهمن1390 ساعت 8:24   |

بله ما آدم های پراکنده و ناشناس که اینجا حضور داریم:

نویسنده / شاعر / منتقد /  روشنفکر / ... نیستیم.

اما احتمالا آدم های معمولی معمولی هم نیستیم،

کمی تا حدی متفاوتیم.

اگر بشکل فوق نگوییم دسترسی اینترنت ما را دچار توهم کرده،

احتمالا مشترک ترین چیز هم میان ما همان دسترسی اینترنت است،

یعنی آنقدر ممکن است از هم تفاوت داشته باشیم که دسترسی اینترنت تنها اشتراک مان باشد...

 

ولی اینجا (در فضای مجازی) موضوع دیگری هم هست که قابل توجه است:

نوع جدیدی از Communication در حال شکل گیری و در حال خلق شدن است.

چیزی که با گفتگو، نوشتن و ارتباط برقرار کردن در جمع دوستانه یا محیط های رسمی معمول، تا حد زیادی متفاوت است، هر چند که ممکن است سعی کنیم هوا و فضای ارتباطات معمول را به اینجا هم بکشانیم.

 

وقتی ابزارها توسعه می یابند، آدم ها هم بواسطۀ همان ابزارهایی که بدست خودشان تولید شده تغییر می کنند.

آدم های دیگری می شوند.


نوشته شده توسط مسعود یکشنبه 30 بهمن1390 ساعت 8:11   |

امروز روز مهمی است، برای تو و برای من. می دانم كه اینجا را نمی خوانی هر چند شاید یك روز بخوانی... پیوند میان ما اینك از فراز و نشیب سالیان عبور كرده و سرد و گرم فصول را چشیده، و حالا......... همدیگر را می شناسیم، مثل شناخت دو یار دیرینه، مثل دو برج، دو دره، دو دشت، دو پرنده،... این همه سال مثل یك بازی بود یا مثل یك دویدن و رها شدن، مثل قهقهه یا فریاد نابهنگام، مثل شكستن، دوباره باز آمدن و باز به هم پیوستن، كه نفهمیدیم كه در حال رسیدن به كجاست یا در حال رفتن به چه سمت و سویی ...  همۀ اندازه ها را رها كردیم، تا كه بی اندازه شدیم.... بچه ها آیینۀ زندگی مان شدند، به دنیا آمدند و بزرگ شدند صفحات زندگی مان را با بزرگ شدن شان اندازه گرفتیم.

زیباترین بودی، زیباترین هستی و خواهی بود كه گفته ام همیشه... نیز می دانم صمیمیت تو بیش از من بوده، شوق و نگرانی ات هم، دلتنگی ها و درهم شكستن هایت هم، اما متاع من صبوری هایم بود تا از میان این همه عبور دهم و ... هر چند گاهی بی تفاوتی ها و بی توجهی هایم را هم (اگر كه صادق باشم) با آن آمیختم...! اما با این همه در این تركیب گشتن و چرخیدن و گشتن و دور و نزدیك آمدن با هم آموختیم زندگی را، آرامش و شوق فهمیدن همدیگر را، مشاهده كردیم شكل گرفتن حقیقتی را مثل یك برگ گل، یك ندای غریب، یك نشانۀ شگفت .... دانستیم شاید عشق نقطۀ نرسیدن باشد، اما مثل موجی ما را در خود فرو خواهد كشید، مانند آتشی در دل شب كانون نگاه و مقصد راهمان خواهد گشت، مانند رویایی در سرزمین اساطیر در هم خواهد مان پیچید...

امروز روز تولد تو است. مدار تو دوباره در آستانۀ گردشی دیگر قرار می گیرد، امروز شاید نگران باشی از گذر زمان، می فهمم، مثل من مثل همه، اما حالا فراموش می كنیم كه زمان چیست و در كجا قرار دارد، از مدار زمان پیاده می شویم تا جایی اتراق كنیم... امروز روز تو است، روز خنده ها است، روز چرخیدن، سر مستی و حیرت از اینكه.... آدم اگر در غصه و بیزاری می تواند تا به ناكجا آباد سرازیر شود .... اما چه باك كه در دوست داشتن و در عشق تا بی نهایت می تواند اوج گیرد، تا بی نهایت بشكفد.... اگر غم لشكر انگیزد كه خون عاشقان  ریزد .... بنیادش بر اندازیم.

---

در انتها، هیچ گاه از ولنتاین كه یادآور و همراه و همگام تولد توست نمی توانستم بیش از این سرشار شوم... چه مناسبتی و چه گواه زیبایی كه عصر روز ولنتاین شب تولدت است و تذکار همیشگی ات این روزها ... كه ولنتاین به تولدت گره خورده!

---

تولدت مبارك دوست و همسر عزیز...


نوشته شده توسط مسعود چهارشنبه 26 بهمن1390 ساعت 18:20  
این روزها دقایق و ثانیه ها از برابر من می گریزند، بی وقفه، می کوشم تا نگاه شان دارم، می کوشم تا بنحوی آنها را روی کاغذ تصویر کنم... حالا می فهمم که (وقتی گفته می شود که) زمان یک منبع است یعنی چه، می فهمم که زمان وقتی تمام می شود یعنی چه، می فهمم وقتی که گفته می شود (You're running out of time) یعنی چه... انگار که از زمان به بیرون پرتاب می شوم یا اینکه نیروی نامرئی ای زمان را از چنگ من خارج می کند. وقتی که بی زمان ام یعنی هیچ ام، یعنی در فضای معلق با دستانی بسته رها شده ام. وقتی نگاه می کنم می بینم که این ثانیه شمار ظریف و ریز ساعت مچی ام، چه قدرت بی انتهایی دارد وقتی که پا به پای آن پیش می روم، یعنی می خواهم که پا به پای آن پیش بروم ولی این اوست که منظم و مسلط پیش می رود و مرا می کشاند، این اوست که باز نمی ماند... احساس غبن به من دست می دهد... فرصت برای احساس ناتوانی وجود ندارد، فرصت برای هیچ احساس دیگری وجود ندارد، اصلا فرصتی وجود ندارد...

نوشته شده توسط مسعود جمعه 21 بهمن1390 ساعت 1:23   |

زندگی جاییه که تو اون Undo امکان نداره! فقط باید صبر کنی وقتی به انتهاش رسید همه چی خودبخود Undo می شه. اونوقت دیگه چیزی نبوده، چیزی ام نخواهد بود...

این حس داره مدام توی ذهنم می کوبه: هیچ وقت هیچ Undo ای نیست... حتی وقتی به آخرش برسی، از آخرش بگذری هم، هیچ چیز Undo نمی شه...

زندگی فقط do هست، فقط do، هیچ وقت هیچ چی پاک نمیشه، اگه من بودم حتی اسمشو نمیگذاشتم زندگی، میگذاشتم فقط: do ......

نوشته شده توسط مسعود پنجشنبه 13 بهمن1390 ساعت 0:1   |
چیزی توی جمعه ها هست بخصوص عصر جمعه ها... که اونو خیلی غمگینش می کنه...!

چیزی هم توی پنجشنبه ها هست بخصوص عصر پنجشنبه ها که حس شادی بخشی داره...!


(... جمعه وقت رفتنه، موسم دل کندنه ...  جمعه ها خون جای بارون می چکه...!  )


هر جمعه شب، احساس می کنم که یه روز خوب رو از دست داده ام... در حالی که همۀ روزها، روزهای خوبی بودند که از دست داده ام. 

حالا که همۀ روزهای خوب از دست رفته اند و خواهند رفت، منتظر می مونم تا پنجشنبۀ آینده...


به خودم وعده میدم که:

وقتی این پنجشنبه اومد... از عصرش کتابی دستم می گیرم و بیاد اون روزهای گذشته، تا صبح تمومش می کنم تا بشه یه خاطره مثل یه شب که تا صبح کتاب خرمگس رو خوندم، مثل آخرین وسوسۀ مسیح، مثل ...

این ضعف من در خوندن ِ کتابه، که اگه کنارش بذارم دیگه احتمالا بر نمی گردم بهش...


راستی چقدر هوس کتاب آخرین وسوسۀ مسیح سرم زده.... یادمه اون یه کتاب امانتی بود که باید دو روزه پسش می دادم. کتابی که دیگه چاپ نشد.



نوشته شده توسط مسعود جمعه 7 بهمن1390 ساعت 18:59   |

Couples take part in the world's longest marathon hug

Four couples have broken the world record for the longest marathon hug, having hugged continuously for 24 hours and 44 minutes.

این آدم چه جور موجودی است و برای معروف و مشهور شدن دست به چه کارایی که نمی زنه.

آدم بدنیا آمده که مطرح بشه، آدم نمی تونه مثل یه شیئ یه گوشه بمونه، یا مثل یه تاس روی میز ریخته بشه، یا مثل یه گیاه غرق در خودش باشه، یا مثل یه لامپ سوخته باشه، که کسی بهش توجهی نمی کنه... جز کسی که بازش می کنه و دورش می اندازه، یا مثل یه جفت کفش تنگ باشه توی کمد، که نه پوشیده می شه نه دور انداخته می شه. آدم نمی تونه خیلی از این چیزا باشه... اما خیلی چیزا هم که دوست داره باشه نمی تونه باشه.

چه موجود غم انگیزیه این آدم.


نوشته شده توسط مسعود پنجشنبه 6 بهمن1390 ساعت 1:22   |